غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

566

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

گردانيد و آن ديو بدنژاد فى الحال سر تركان پرىزاد را بريده در طشتى نهاد و نزد سلجوقشاه آورد سلجوقشاه دو در دانه قيمتى را كه در گوش تركان بود بدست خويش با گوش از سرش بركنده پيش مطرب مجلس انداخت و روز ديگر اوغلى بيك و قتلق تبكچى كه به حكم هلاكو خان باسقاقان شيراز بودند ازين قضيهء نامرضيه وقوف يافته بر سلجوقشاه انكارى عظيم نمودند و بدار الاماره رفته او را نوعى ديگر ديدند لاجرم توهم نموده بيرخصت از شهر بيرون رفتند و سلجوقشاه ازينمعنى وقوف يافته از غايت طيش و خفت گرزى بدست گرفته توى پيراهن پاى در ركاب آورد و از عقب باسقاقان شتافته اول باوغلى بيك رسيد و آن گرز را چنان بر سرش زد كه نقش وجود او از لوح بقا محو گشت و عوام الناس باشارت پادشاه مهم قتلق تبكچى و ملازمان باسقاقان را به زخم سنگ فلاخن فيصل دادند و آتش نهب و تاراج در منازل ايشان زدند و شمس الدين نامى كه از خواص غلامان اتابكى بمزيد حسن و ملاحت ممتاز بود و تركان خاتون را بتعشق او متهم ميداشتند بعد از وقوع اين حوادث از برق و باد سرعت سير استعاره كرده خود را باردوى هلاكو خان رسانيد و كيفيت عصيان و طغيان سلجوقشاه را مشروح معروض گردانيد ايلخان چون ازين قضيه وقوف يافت در ساعت اشارت فرمود تا محمد شاه را بتيغ سياست گذرانيدند و فرمان واجب الاذعان سمت نفاذ پذيرفت كه التاجو و تيمور با سپاهى پرتهور بشيراز بروند و نايرهء فتنه و فساد سلجوقشاه را به آب حسام خون‌آشام فرونشانند و التاجو لشكر اصفهان و يزد و كرمان را به خود ملحق گردانيده حسب الحكم روى بشيراز آورد و سلجوق شاه از رهگذر سيل بلا برخواسته متوجه ساحل بحر عمان شد چون التاجو به ظاهر شيراز رسيد امير مقرب الدين مسعود وزير باتفاق سادات و علما و قضات بمراسم استقبال استعجال نموده ساورى و پيشكش كشيدند و از حركات ناشايست سلجوقشاه ابراء ذمه كرده بلطف و عنايت مخصوص گرديدند و التاجو از عقب سلجوقشاه ايلغار نموده در كازرون بوى رسيد و سلجوقشاه بمقتضاء اين بيت كه بيت وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز با لشكر مغول آغاز جنگ و ستيز نمود و حاكم ايك كه در شجاعت ضرب المثل بود بر والى شيراز تاخته سلجوقشاه بيك ضرب شمشير شخص حيات او را از مركب بدن پياده ساخت و لشكر مغول از غايت شجاعت سلجوقشاه تعجب نموده بيكبار برو حمله كردند و سلجوقشاه تاب مقاومت نياورده با خواص خود پناه به مسجد شيخ ابو اسحق كازرونى برد و درهاى مسجد را بست و لشكر مغول آن بقعه را مركزوار در ميان گرفتند و از اندرون و بيرون تير و سنگ چون باران و ژاله از ابر نيسان ريزان گشت و بنابر آنكه اهالى فارس نقل مى نمودند كه شيخ ابو اسحق وصيت فرموده بود كه هرگاه شما را حادثه پيش آيد تعرض بصندوق تربت من كنيد تا آن بليه مندفع گردد سلجوقشاه بسر قبر شيخ رفته بيك صدمه صندوق را درهم شكست و گفت شيخا كار بتنگ آمده و نام بننگ تبديل يافته وقت اعانت است اما در آن حالت روح شيخ نيز موافق اقضاء قضاء گشته اثر معاونت بظهور نه پيوست